مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
31
زينت المجالس ( فارسى )
افتادم و در آنوقت جوان بودم و از تجارب روزگار بهرهء نداشتم روزى به بتخانه رفته يكى از خادمان بت را ديدم كه سر و روى او فتيلهء شده بود و جامهاى ارغوانى پوشيده خدمت بت ميكرد گفتم ترا خداوندى هست قادر و بينا و دانا و توانا او را عبادت نماى كه ازين اصنام خير و شر متصور نيست گفت اگر آنچه تو ميگوئى راستست پس او قادر است كه در شهر تو ترا روزى دهد گفتم آرى گفت پس تو چرا از خراسان بتركستان بطلب روزى ميآئى شقيق گويد از سخن بيگانه در آشنائى بر من گشوده شد و بعضى گفتهاند كه از شقيق مرويست كه گفت سبب توبه آن بود كه سالى چنان قحطى بوقوع انجاميد كه گردهء نان مانند قرص خورشيد عزيز گشت و آب از چشمهها و كاريز منقطع گرديد بيت - چنان آسمان بر زمين شد بخيل * كه لب تر نكردند زرع و نخيل درين اثنا خلقى كثير باستسقا بيرون رفته از خداوند بخشنده بتضرع و زارى طلب باران ميكردند درين اثنا غلامكى زنگيرا ديدم كه نشاطى ميكرد و ميخنديد شقيق گويد با او گفتم اين چه نشاطست كه ميكنى آخر نمىبينى كه تيغ غلا خون اهل دنيا را ميريزد غلام گفت مرا ازين چه باك كه خواجهء من دو انبار غله دارد و از قحط باك نميدارد و ميدانم مرا ضايع نگذارد و چون من اينسخن شنيدم با خود گفتم اى بيدرد غلامى كه خواجه او دو انبار غله دارد از قحط باك نميدارد و خواجه من آنست كه آسمان و زمين در قبضه قدرت اوست كه « وَ لِلَّهِ خَزائِنُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ » من از بهر روزى چرا غمناك باشم و بعد از آنقضيه ترك دنيا كرده روى به حضرت مولى آوردم و ديگرى از مشايخ طريقت كه قطب عالم حقيقت بود ابو يزيد طفيور بن عيسى البسطامى جد اعلى ابو يزيد طيفور نام مجوسى بوده او را دو برادر موسوم به آدم و على بود و فضاى سينهء هر سه برادر بنور ايمان منور گشته بسعادت اسلام مشرف شدند و آباء ابو يزيد بزيور ورع آراسته بودند و از نوادر حالات آنكه ابو يزيد را مقامى حاصل شد كه ادراك كس بكنه او نتواند رسيد و از نوادر مقامات او يكى آنست كه او را معراجى بوده است از راه معنى و محققان آن را تصديق كردهاند و اينمعنى در عالم معنى توان يافت و ديگرى از مشايخ طريقت سهل بن عبد اللّه تسترى در علم يگانه و در ورع مقتداى اهل زمانه بود از او منقولست كه گفت سه ساله بودم كه هرشب برخواستمى و در نماز گذاردن محمد سوار خال خود نظر ميكردم و او شب همه شب نماز گذاردى و در